راه سوم؟

4 minute read

Published:

بسیاری از ارزش‌هایی که به آن‌ها باور دارم، مانند عدالت، کرامت انسانی، رهایی مشترک، همه در نسبت با مفهوم «زندگی» تعریف شده‌اند و معنی دارند. حال اگر کسی هدفش حذف زندگی باشد، نسبت من با این ارزش‌ها چگونه باید باشد؟ چه تلاش من حفظ زندگی باشد اما به قیمت زیر پا گذاشتن ارزش‌ها، و چه پایبندی به ارزش‌ها به قیمت از دست دادن زندگی (جان‌ها)، هر دو مردود هستند. آیا راه سومی وجود دارد؟ در این متن سعی کرده‌ام کمی به این پرسش بپردازم.

پیش از هر چیز لازم است به این نکته اشاره شود که این بحث هیچ‌گونه ادعایی درباره ارزش‌گذاری بر زندگی انسان‌ها یا داوری درباره «زندگی شایسته» ندارد. هیچ‌کس در جایگاهی نیست که بتواند تعیین کند کدام زندگی شایسته زیستن است یا نیست. هر زندگی، به صرفِ زندگی‌بودن، ارزشمند است. نکته دیگر، خودِ مفهوم ارزش‌هاست. باید پذیرفت که توافق جمعی و نهایی بر سر ارزش‌ها و تعریف آن‌ها وجود ندارد. بسیاری از مفاهیم بنیادی اخلاق، مانند عدالت، آزادی، و کرامت انسانی، مفاهیمی مناقشه‌برانگیز و فاقد تعریف واحدند و ارجاع به آن‌ها در این‌جا نه برای تعریف «زندگی شایسته»، بلکه برای مشخص‌کردن مرزهایی است که نباید از آن‌ها عبور کرد. ارزش‌های مورد اشاره در اینجا بیش از آن‌که نقش ایجابی داشته باشند، نقش هشدار دارند: نمی‌گویند عدالت دقیقا چیست، اما نشان می‌دهند چه چیزهایی آشکارا ناعادلانه است؛ تعریف نهایی از کرامت نمی‌دهند، اما لحظه‌هایی را روشن می‌کنند که تحقیر، حذف، و سلطه ساختاری مرز انسانیت را می‌شکند. این نگاه بر نوعی اجماع حداقلی تکیه دارد، نه بر پاسخ‌های کامل و نهایی.

با این مقدمه می‌توان به نسبت میان ارزش‌ها و زندگی بازگشت. ارزش‌هایی مانند عدالت، آزادی، و کرامت انسانی بدون «زندگی» اساسا معنا ندارند. این ارزش‌ها مفاهیمی انتزاعی نیستند، بلکه از دل تجربه‌ زیسته‌ انسان‌ها در طول تاریخ و برای محافظت از امکان زیستن شکل گرفته‌اند. اما تنش از جایی آغاز می‌شود که شرایطی پیش می‌آید که دفاع از این ارزش‌ها دیگر هم‌راستا با حفظ زندگی به نظر نمی‌رسد. وقتی با ساختارها یا نیروهایی روبه‌رو هستیم که خودِ زندگی را به اشکال مختلف هدف قرار داده‌اند، با بی‌آینده‌کردن جامعه، تضعیف توان جمعی، و محدودکردن امکان کنش، یا حتی فراتر از آن با مرگ مستقیم، پایبندی به ارزش‌ها گاهی به‌صورت مانعی برای واکنش فوری در دفاع از زندگی دیده می‌شود. گاه اضطرار موقعیت ما را به این سمت می‌برد که برخی ارزش‌ها را موقتا کنار بگذاریم، با این توجیه که هدف، حفظ زندگی است. اما خطر دقیقا همین‌جاست: جایی که دفاع از زندگی، اگر از افق ارزشی و جمعی جدا شود، می‌تواند همان منطق حذف و بی‌صداسازی را بازتولید کند و خود زندگی را زیر سوال ببرد.

این دوگانه حفظ زندگی به هر قیمت، یا وفاداری کامل به ارزش‌ها حتی به بهای جان‌ها، ما را به بن‌بستی اخلاقی می‌کشاند. بن‌بستی که نشان می‌دهد مساله نه انتخاب میان زندگی و ارزش‌ها، بلکه ناتوانی خودِ این دوگانه در فهم وضعیت است. در شرایطی که زندگی روزمره و کنش‌گری به‌شدت دشوار می‌شود و عدم توازن قدرت، دامنه انتخاب‌ها را مدام محدودتر می‌کند، پرسش اخلاقی نیز تغییر می‌کند: دیگر مساله این نیست که بهترین یا آرمانی‌ترین کار کدام است، بلکه این است که کدام مسیر آسیب کمتری به انسان‌ها می‌رساند و امکان بازگشت به زیست جمعی را بیشتر حفظ می‌کند.

از دل همین تنگنا، ضرورت مسیری دیگر پدیدار می‌شود؛ مسیری که به‌جای پاسخ‌های ساده، نقش اخلاق و ارزش‌ها را در دل بحران بازتعریف می‌کند. در این چارچوب، ارزش‌ها دیگر راهنمای کنشِ «خوب» نیستند، بلکه مرزهای اخلاقی کنش را تعیین می‌کنند. آن‌ها کمتر می‌گویند «چه باید کرد» و بیشتر روشن می‌کنند «تا کجا نباید پیش رفت»، زیرا بدون این مرزها، تلاش برای حفظ زندگی می‌تواند خود به فرسایش آن بینجامد. در چنین مسیری، «مراقبت از زندگی» خود به یک ارزش اخلاقی بدل می‌شود؛ مراقبت به‌عنوان امری جمعی، مراقبت از یکدیگر، از پیوندهای اجتماعی، و از امکان کنش مشترک.

در این چارچوب، ارزش‌ها بیش از آن‌که پاسخ قطعی بدهند، ما را به تامل، مسئولیت‌پذیری، و باز نگه‌داشتن میدان پرسش فرامی‌خوانند؛ میدانی که در آن عاملیت مردم به رسمیت شناخته و تقویت می‌شود. پرسش از این‌که هزینه‌ها چگونه و توسط چه کسانی پرداخت می‌شوند، تا چه حد آگاهانه‌اند، و تصمیم‌ها چه پیامدی برای کسانی دارند که کمترین امکان انتخاب و کمترین صدا را دارند، بخشی جدایی‌ناپذیر از همین مراقبت جمعی است. شاید وفاداری به زندگی و ارزش‌ها در دل بحران، نه در حذف این تنش‌ها، بلکه در ماندن آگاهانه در آن‌ها و تبدیل‌شان به گفت‌وگویی جمعی معنا پیدا کند؛ گفت‌وگویی که امکان انتخاب، مشارکت و ساختن آینده را زنده نگه می‌دارد.