شخصی، سیاسی‌ست

3 minute read

Published:

چند باری از حالِ شخصی‌ام و کامنت‌هایی که در این روزها گرفته‌ام نوشته‌ام، البته نه از این منظر که برای نظر خود جایگاه خاصی قائل باشم، بلکه به این دلیل که باور دارم «امر شخصی، سیاسی‌ست»، به این معنی که گفت‌وگوهایی که در فضای خصوصی شکل می‌گیرند، از نظر فرم و محتوی، بازتابِ مناسبات و روابطی هستند که در مقیاس بزرگ‌تر میان ما و در جامعه جریان دارند. از این منظر، بازگو کردن آن‌ها صرفا روایت تجربه‌ فردی نیست، بلکه تلاشی است برای دیدن تصویر گسترده‌تری از حال‌وهوای روزگارمان. احتمالا بسیاری از کسانی که با نگاهی انتقادی به مساله پهلوی یا جنگ پرداخته‌اند، پیام‌هایی مشابه این‌ها دریافت کرده‌اند که «در بند ایدئولوژی مانده‌اید»، «واقعیت را نمی‌بینید»، «اخلاق می‌فروشید»، و «نمایش می‌دهید». تکرار این جملات نشان‌دهنده آن است که این گفتمان انتقادی، در نگاه بخشی از جامعه با چه تصویری شناخته می‌شود. در این نوشته قصد دفاع از این موضع انتقادی را ندارم، بلکه هدفم فهم این مساله است که چه چیزی در شیوه‌ بیان یا در لحن این گفتمان وجود دارد که باعث شکل‌گیری چنین برداشتی شده است.
در این رابطه شاید بتوان چند محور را دقیق‌تر بررسی کرد:

۱. پرداختن به ارزش‌ها در زمانی که خود زندگی در حال فروپاشی‌ست: در زمانی‌که اضطرار، ناامنی، و خشم‌ بر زیست روزمره سایه انداخته و خود زیستن در خطر است، تاکید بر اصول کلی، ارزش‌های جهان‌شمول، یا مرزبندی‌های اخلاقی ممکن است به بی‌توجهی به شرایط تعبیر شود. در این شرایط حتی اگر نیت، دفاع از زندگی باشد، این شیوه پرداختن به ارزش‌ها می‌تواند فاصله‌ ادراکی ایجاد کند.

۲. لحن موعظه‌گرانه: وقتی که نقد، بیشتر بر «چه نباید کرد» یا «چه موضعی اخلاقی نیست» متمرکز می‌شود، ممکن است مخاطب خود را در جایگاه متهم یا شاگردی ببیند که باید تذکر بگیرد. این لحن، حتی اگر ناخواسته باشد، رابطه‌ افقی را به رابطه‌ای عمودی تبدیل می‌کند و در شرایطی که جامعه داغدار و خشمگین است، کوچک‌ترین نشانه‌ برتری اخلاقی می‌تواند واکنش دفاعی ایجاد کند.

۳. فاصله‌ نظریه و عمل: وقتی نقد در سطح مفاهیم کلی باقی بماند و به پیشنهادهایی عملی و ملموس ترجمه نشود، این برداشت شکل می‌گیرد که گوینده از حاشیه‌ای امن سخن می‌گوید. اما در لحظه‌‌ای که جامعه بیش از هر زمانی در پی این سوال است که «الان چه می‌توان کرد؟» اگر پاسخی روشن و عینی در کار نباشد، آن نقد به‌جای آن‌که راه‌گشا باشد، انتزاعی، دور از واقعیت، یا حتی امری لوکس تلقی می‌شود.

۴. نگرانی از شکستن اتحاد در زمان بحران: در وضعیت‌های اضطرار که احساس خطر جمعی بالاست، «اتحاد فوری» تبدیل به ضرورتی حیاتی برای بخشی از جامعه می‌شود. در چنین فضایی، هر صدای انتقادی ممکن است به‌عنوان تضعیف اتحاد تعبیر شود، حتی اگر هدف آن نقد، جلوگیری از تکرار و بازتولید خطاهای تاریخی باشد. به‌بیانی دیگر منطق شرایط بحران، تنوع صداها را برنمی‌تابد.

۵. تفاوت تجربه زیسته: طبیعتا همه از یک جایگاه و موقعیت تجربه‌ زیسته سخن نمی‌گویند. کسی که به‌طور مستقیم در معرض تهدید، ناامنی، یا سرکوب قرار دارد، جهان را متفاوت از فردی می‌بیند که از فاصله‌ای امن‌تر به تحلیل مساله می‌پردازد. اگر این تفاوت موقعیت و سطحِ درگیری جدی گرفته نشود، نقد به‌راحتی می‌تواند تعبیر به بی‌اطلاعی از واقعیت «کف خیابان» شود.

۶. ناتوانی در پیوند دادنِ ارزش‌ها و کنش در زمان بحران: یکی از چالش‌های اصلی شاید دشواری برقراری تعادل میان پایبندی به ارزش‌ها و ضرورتِ اقدام در شرایط بحرانی باشد؛ به‌گونه‌ای که دفاع از ارزش‌ها به بی‌عملی تعبیر نشود و کنش و ایستادگی در برابر سرکوب نیز به بازتولید همان منطق و سازوکارهای سلطه‌ای نینجامد که در پی نقد و عبور از آن‌ها هستیم.

بازاندیشی در این نکات به معنای عقب‌نشینی از ارزش‌ها نیست. بلکه کوششی است برای یافتن زبانی که در زمان سوگ و خشم شنیده شود. زبانی که «درد» را به رسمیت بشناسد و هم‌زمان به «ارز‌ش‌ها» وفادار بماند. ارزش‌هایی که از دل تجربه‌ زیسته‌ انسان‌ها در طول تاریخ و برای محافظت از امکان زیستن شکل گرفته‌اند.