شریف

1 minute read

Published:

آقاجون (پدربزرگ مادری‌ام) حدود هشت سال پیش از دنیا رفت. بلیط گرفته بودم که برای آخرین بار هم که شده برم مشهد و ببینمش، اما نرسیدم؛ چند روز پیش از رسیدنم، صبرش از دنیا تمام شد و رفت. آخرین باری که تلفنی با هم حرف زدیم، چند هفته قبل از فوتش بود. به سختی صحبت می‌کرد و فقط یک جمله گفت: «هر جا و در هر مقامی که هستی، انسان باش، شریف باش.» این آخر جمله‌اش به من بود.

از آن روز تا امروز، این جمله مدام در ذهنم تکرار می‌شود: «شریف باش». اما شریف کیست و شرافت چیست؟ بارها به آن فکر کرده‌ام. چطور می‌شود آن را تعریف کرد؟ در کدام لحظه‌هاست که آدم می‌فهمد شریف مانده یا نه؟ آیا شرافت چیزی درونی است یا در نسبت با دیگران معنا پیدا می‌کند؟

هرچه بیشتر به این مفهوم فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که شاید بتوان «شرافت» را در نسبت با مفهوم «سلطه» تعریف کرد؛ این‌که شریف کسی است که در برابر سلطه سر خم نکند و در عین‌حال، خود نیز به شکلی از سلطه تبدیل نشود؛ در برابر سلطه «نه» بگوید، اما در این مسیر، به بخشی از همان چیزی بدل نشود که در برابرش قد علم کرده است. شرافت یعنی نه به سلطه و هم‌زمان پرهیز از بازتولید آن.