پیام دوست
Published:
با دوستی در تهران صحبت میکردم. از حالوهوای روزهای جنگ میگفت؛ از همزمانی حسهای متضاد، از تنهاییها، از چندلایه و پیچیده بودن خیلی از کارها و موضعگیریها، و از حضورش در هلالاحمر در زمان موشکباران. حرفهایش برایم فراتر از یک تجربه شخصی بود، روایتی بود از یک تجربه جمعی. برای همین بخشی از آن حرفها را اینجا بازنویسی میکنم. او میگفت:
ببین، زندگی یهجورایی چند لایه شده. از یه طرف، یه بلاتکلیفی سنگین وجود داره، اینکه نکنه دوباره جنگ شروع بشه، اینکه این مکث کوتاه فقط یه فاصله باشه. و این خیلی سنگینه. اما از طرف دیگه، یه چیز عجیبی هم شکل گرفته؛ انگار یاد گرفتیم اگر حتی یه فرصت کوتاه پیدا شد، همونجا زندگی کنیم. وقتی توی شهر راه میرم، این دو تا حس با هم هستند. تهران، با همه زخمهاش، هنوز سرپاست. کافهها بازن، خیابونها پر از آدمه، یهجاهایی هنوز موسیقی خیابونی شنیده میشه. انگار آدمها به هر شکلی دارن ادامه میدن. برای خودم، یه وقتهایی حس میکنم حتی بیشتر از قبل زیبایی میبینم؛ شاید چون میدونم لحظات چقدر شکنندهاند.
از وقتی آتشبس شد، یه نفسی کشیدیم. قبلش حتی بیرون بودن هم ممکن نبود. ولی یه جایی رسیدم که دیگه نمیتونستم فقط توی خونه بمونم. این قایم شدن، این منتظر موندن، نمیشد ادامهاش داد. برای همین رفتم سمت کارهای امدادی، هلالاحمر؛ بیشتر از هر چیزی برای اینکه یه کاری بکنم، یا شاید برای اینکه خودم فرو نریزم. کار کردن با اونها برای خودم تجربه عجیبی بود. یهجورهایی حس کردم کمک کردن به بقیه، یه راهیه برای اینکه خودت هم سرپا بمونی. نه از سر اینکه فکر کنی داری کار بزرگی میکنی، بیشتر از اینکه این تنها شکلیه که بلدی خودت رو نگه داری.
اما همزمان، چیزهایی هم بود که خیلی سخت بود. اون لحظههایی که جنگندهها بالای سرت میچرخیدن، یه حس تحقیر داشت؛ اینکه هیچ کنترلی نداری. یه جایی حتی با خودم فکر میکردم اگر قراره بمیرم، ترجیح میدم وسط کار باشه، نه زیر آوار خونه. بعدش رفتیم جاهایی که زده شده بود. یه منطقهای بود که چندین خونه کاملا با خاک یکسان شده بود؛ و وقتی میگم با خاک یکسان، یعنی واقعا چیزی ازشون نمونده بود. آدمهایی بودن که شناساییشون فقط از روی یه نشونه خیلی کوچیک ممکن بود. مادری که بچهش رو از روی یه تکه لباس شناخت. یا همسری که هنوز تو کما بود. اینها چیزهایی نیست که بشه راحت از ذهن پاکشون کرد.
اما در کنار همه اینها، یه چیز دیگه هم اتفاق افتاده. انگار شدت این تجربه، نسبت ما رو با چیزهای ساده عوض کرده. چیزهایی که قبلا شاید به چشم نمیاومدن، الان یهدفعه خیلی مهم شدن: یه پیام کوتاه، یه جمله ساده، یا حتی یه دیدار چند دقیقهای. یه بار کوتاه یکی از دوستام رو دیدم و یه کتاب کوچیک به هم دادیم. من بارها برگشتم صفحه اول اون کتاب رو خوندم، همون چند جملهای که برام نوشته بود. هر بار انگار تازه بود؛ انگار ارزشش چند برابر شده بود.
در کنار این اما، یه تنهایی عمیق هم هست. نه فقط برای من، برای خیلیها. حتی وقتی کنار هم کار میکنیم یا همدیگه رو میبینیم، باز هرکدوم یهجور تنهاییم. حتی رفتن به هلالاحمر هم برای من با یه جور تنهایی همراه بود. ظاهرش شاید ساده به نظر بیاد، ولی نبود. یه عالمه تناقض داشت. از یه طرف میخواستم کمک کنم، از یه طرف میترسیدم؛ از یه طرف میدونستم این ساختارها به حکومت وصلن، از یه طرف نمیتونستم کنار بکشم وقتی آدمها زیر آوارن. باید با خودم کنار میاومدم؛ با این مساله که کنار آدمهایی کار کنم که شاید دیروز مقابلشون ایستاده بودم، همونهایی که ممکنه اصلا تو رو آدم حساب نکنن. این بخشش خیلی سخت بود، ولی یه جایی باید تصمیم میگرفتم که چی مهمتره.
برای من، اون لحظهها فقط مردم مهم بودن؛ اینکه بتونم یه کاری براشون بکنم، هرچقدر هم کوچیک. میدونستم ممکنه قضاوت بشم، میدونستم شاید خیلیها نفهمن، ولی یه جایی دیگه مهم نبود.
و با همه اینها، همین گپهای کوتاه، همین خبر گرفتنها، یهجورهایی آدم رو سرپا نگه میدارن.
ببین، زندگی یهجورایی چند لایه شده. از یه طرف، یه بلاتکلیفی سنگین وجود داره، اینکه نکنه دوباره جنگ شروع بشه، اینکه این مکث کوتاه فقط یه فاصله باشه. و این خیلی سنگینه. اما از طرف دیگه، یه چیز عجیبی هم شکل گرفته؛ انگار یاد گرفتیم اگر حتی یه فرصت کوتاه پیدا شد، همونجا زندگی کنیم. وقتی توی شهر راه میرم، این دو تا حس با هم هستند. تهران، با همه زخمهاش، هنوز سرپاست. کافهها بازن، خیابونها پر از آدمه، یهجاهایی هنوز موسیقی خیابونی شنیده میشه. انگار آدمها به هر شکلی دارن ادامه میدن. برای خودم، یه وقتهایی حس میکنم حتی بیشتر از قبل زیبایی میبینم؛ شاید چون میدونم لحظات چقدر شکنندهاند.
از وقتی آتشبس شد، یه نفسی کشیدیم. قبلش حتی بیرون بودن هم ممکن نبود. ولی یه جایی رسیدم که دیگه نمیتونستم فقط توی خونه بمونم. این قایم شدن، این منتظر موندن، نمیشد ادامهاش داد. برای همین رفتم سمت کارهای امدادی، هلالاحمر؛ بیشتر از هر چیزی برای اینکه یه کاری بکنم، یا شاید برای اینکه خودم فرو نریزم. کار کردن با اونها برای خودم تجربه عجیبی بود. یهجورهایی حس کردم کمک کردن به بقیه، یه راهیه برای اینکه خودت هم سرپا بمونی. نه از سر اینکه فکر کنی داری کار بزرگی میکنی، بیشتر از اینکه این تنها شکلیه که بلدی خودت رو نگه داری.
اما همزمان، چیزهایی هم بود که خیلی سخت بود. اون لحظههایی که جنگندهها بالای سرت میچرخیدن، یه حس تحقیر داشت؛ اینکه هیچ کنترلی نداری. یه جایی حتی با خودم فکر میکردم اگر قراره بمیرم، ترجیح میدم وسط کار باشه، نه زیر آوار خونه. بعدش رفتیم جاهایی که زده شده بود. یه منطقهای بود که چندین خونه کاملا با خاک یکسان شده بود؛ و وقتی میگم با خاک یکسان، یعنی واقعا چیزی ازشون نمونده بود. آدمهایی بودن که شناساییشون فقط از روی یه نشونه خیلی کوچیک ممکن بود. مادری که بچهش رو از روی یه تکه لباس شناخت. یا همسری که هنوز تو کما بود. اینها چیزهایی نیست که بشه راحت از ذهن پاکشون کرد.
اما در کنار همه اینها، یه چیز دیگه هم اتفاق افتاده. انگار شدت این تجربه، نسبت ما رو با چیزهای ساده عوض کرده. چیزهایی که قبلا شاید به چشم نمیاومدن، الان یهدفعه خیلی مهم شدن: یه پیام کوتاه، یه جمله ساده، یا حتی یه دیدار چند دقیقهای. یه بار کوتاه یکی از دوستام رو دیدم و یه کتاب کوچیک به هم دادیم. من بارها برگشتم صفحه اول اون کتاب رو خوندم، همون چند جملهای که برام نوشته بود. هر بار انگار تازه بود؛ انگار ارزشش چند برابر شده بود.
در کنار این اما، یه تنهایی عمیق هم هست. نه فقط برای من، برای خیلیها. حتی وقتی کنار هم کار میکنیم یا همدیگه رو میبینیم، باز هرکدوم یهجور تنهاییم. حتی رفتن به هلالاحمر هم برای من با یه جور تنهایی همراه بود. ظاهرش شاید ساده به نظر بیاد، ولی نبود. یه عالمه تناقض داشت. از یه طرف میخواستم کمک کنم، از یه طرف میترسیدم؛ از یه طرف میدونستم این ساختارها به حکومت وصلن، از یه طرف نمیتونستم کنار بکشم وقتی آدمها زیر آوارن. باید با خودم کنار میاومدم؛ با این مساله که کنار آدمهایی کار کنم که شاید دیروز مقابلشون ایستاده بودم، همونهایی که ممکنه اصلا تو رو آدم حساب نکنن. این بخشش خیلی سخت بود، ولی یه جایی باید تصمیم میگرفتم که چی مهمتره.
برای من، اون لحظهها فقط مردم مهم بودن؛ اینکه بتونم یه کاری براشون بکنم، هرچقدر هم کوچیک. میدونستم ممکنه قضاوت بشم، میدونستم شاید خیلیها نفهمن، ولی یه جایی دیگه مهم نبود.
و با همه اینها، همین گپهای کوتاه، همین خبر گرفتنها، یهجورهایی آدم رو سرپا نگه میدارن.
