زن‌کشی

1 minute read

Published:

«زن‌کشی» در نگاه رایج معمولا فقط به‌عنوان قتل زنان فهمیده شود، اما در واقع فاجعه‌ای‌ست که ریشه‌های آن را باید در ساختارهای قدرت جنسیتی و روابط نابرابر میان زنان و مردان جست. در زبان فارسی از واژه «زن‌کشی» برای اشاره به این فاجعه استفاده می‌شود، اما در ادبیات فمینیستی دو اصطلاح متفاوت برای اشاره به آن وجود دارد که عبارتند از «فمیساید» و «فمینیساید» که در سطوح مختلف به این واقعه می‌پردازند.

اصطلاح «فمیساید» در دهه ۱۹۷۰ وارد ادبیات فمینیستی شد و به قتل زنانی اشاره داشت که به دلیل زن بودنشان هدف خشونت قرار گرفته‌اند. اما بعدها فمینیست‌های آمریکای لاتین مفهوم «فمینیساید» را مطرح کردند تا نشان دهند مساله فقط خودِ قتل نیست، بلکه بر این تاکید داشتند که این قتل‌ها در بستری از تبعیض جنسیتی، خشونت ساختاری، بی‌تفاوتی نهادهای دولتی، و مصونیت عاملان جنایت رخ می‌دهند. به‌عبارتی دیگر، «فمیساید» بیشتر بر خودِ عمل قتل و انگیزه‌های جنسیتی آن تمرکز دارد و «فمینیساید» به شرایط اجتماعی و سیاسی‌ای می‌پردازد که چنین خشونتی را ممکن می‌کنند.

با توجه به تعریف «فمینیساید»، فاجعه زن‌کشی را نمی‌توان صرفا به یک موضوع حقوقی یا یک پرونده جنایی تقلیل داد، بلکه زن‌کشی نوعی خشونت است که متوجه کسانی می‌شود که در نظم جنسیتی موجود در موقعیتی فرودست قرار گرفته‌اند. به همین دلیل، مساله فقط مرگ زنان نیست، بلکه شرایط اجتماعی و فرهنگی‌ای است که بعضی زندگی‌ها را بیش از دیگران در معرض خشونت قرار می‌دهد. خشونتی که در دل روابط اجتماعی و ساختارهای قدرت شکل می‌گیرد و بازتولید می‌شود.

برخی نظریه‌پردازان همچنین معتقدند که خشونت مردسالارانه فقط متوجه قربانیان نیست، بلکه نوعی نمایش قدرت میان مردان نیز می‌باشد. در این نگاه، خشونت علیه زنان می‌تواند راهی برای تثبیت برتری مردانه و حفظ سلسله‌مراتب جنسیتی باشد. به همین دلیل، زن‌کشی را نمی‌توان صرفا نتیجه خشم، حسادت یا مشکلات فردی دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از نظام گسترده‌تری از خشونت دید که در روابط اجتماعی و ساختارهای قدرت ریشه دارد.