چیزهای کوچکی مثل اینها
Published:
«آیا زنده بودن، بدون آنکه آدمها به همدیگر کمک کنند، ارزشی دارد؟» این سوال نه از منظر قضاوت درباره زندگی انسانها، بلکه سوالیست که هر کسی میتواند از خود بپرسد. بیل فرلانگ، شخصیت اصلی رمان «چیزهای کوچکی مثل اینها» نوشته کِلِر کیگن نیز این سوال را از خود پرسید.
داستانِ رمان، روایت مواجه بیل با این سوال است، زمانی که او با دختران گرفتار در صومعهای که توسط راهبهها اداره میشود، روبهرو میگردد. دختران جوانی که از نظر جامعه «آبرویشان را از دست دادهاند» و در شرایطی سخت و تحقیرآمیز نگهداری میشوند. دخترانی که مردم شهر کموبیش از وضعیت دردناک آنها خبر دارند، اما سکوت کردهاند، چرا که آرامش خود را در آن سکوت میبینند. بیل نیز در میان دو انتخاب دشوار قرار دارد، سکوت کند و مانند دیگران زندگی آرام خود را حفظ کند، یا با به خطر انداختن جایگاه اجتماعی و اقتصادیاش، به دختری از آن صومعه کمک کند.
اما بیل خود فرزند سارا، زنی خدمتکار، بود که بدون ازدواج باردار شده بود. سارا که برای خانم ویلسون، زنی ثروتمند، کار میکرد، زنی که برخلاف عرف زمانه و با وجود نامشخصبودن پدر بیل، او و سارا را از خانه بیرون نکرد و به آنها فرصت زندگی داد. همین مهرِ خانم ویلسون بود که به بیل کمک کرد تا به پرسشی که پس از دیدن دختر صومعه با آن روبهرو شده بود، پاسخ دهد، اینکه «آیا زنده بودن، بدون آنکه آدمها به همدیگر کمک کنند، ارزشی دارد؟» و «مهر» همان کلیدِ پاسخ آن سوال بود، از همان جنس مهری که اسقف بینوایان به ژانوالژان نشان داد و مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد، مهری که دزدی فراری را به ژانوالژان تبدیل کرد.
اما رمان از منظری دیگر نیز خواندنی است و آن شباهت این رمان با سرود کریسمس چارلز دیکنز است که در مقدمه کتاب نیز به آن اشاره شده است، با این تفاوت که این رمان را میتوان نسخهای فمینیستی از سرود کریسمس دانست. دیکنز در سرود کریسمس، با شرح وضعیت ناعادلانه اقتصادی، داستان اسکروچ را روایت میکند، اینکه چگونه رویای شب کریسمس او را متحول میکند. اما ریشه تحول اسکروچ، نه اعتراض به بیعدالتی اجتماعی بلکه خودبینی و ترس از تنهایی بود. در حالیکه عمل بیل نه تنها هزینههای اجتماعی و اقتصادی برای او دارد، بلکه حتی ممکن است باعث طرد او از جامعه شود. با اینحال، او به دل ساختار قدرت میزند، تنها به این امید که شاید بتواند انسان دیگری را از رنج برهاند، امیدی که حتی خودش هم مطمئن نبود به نتیجه میرسد.
داستانِ رمان، روایت مواجه بیل با این سوال است، زمانی که او با دختران گرفتار در صومعهای که توسط راهبهها اداره میشود، روبهرو میگردد. دختران جوانی که از نظر جامعه «آبرویشان را از دست دادهاند» و در شرایطی سخت و تحقیرآمیز نگهداری میشوند. دخترانی که مردم شهر کموبیش از وضعیت دردناک آنها خبر دارند، اما سکوت کردهاند، چرا که آرامش خود را در آن سکوت میبینند. بیل نیز در میان دو انتخاب دشوار قرار دارد، سکوت کند و مانند دیگران زندگی آرام خود را حفظ کند، یا با به خطر انداختن جایگاه اجتماعی و اقتصادیاش، به دختری از آن صومعه کمک کند.
اما بیل خود فرزند سارا، زنی خدمتکار، بود که بدون ازدواج باردار شده بود. سارا که برای خانم ویلسون، زنی ثروتمند، کار میکرد، زنی که برخلاف عرف زمانه و با وجود نامشخصبودن پدر بیل، او و سارا را از خانه بیرون نکرد و به آنها فرصت زندگی داد. همین مهرِ خانم ویلسون بود که به بیل کمک کرد تا به پرسشی که پس از دیدن دختر صومعه با آن روبهرو شده بود، پاسخ دهد، اینکه «آیا زنده بودن، بدون آنکه آدمها به همدیگر کمک کنند، ارزشی دارد؟» و «مهر» همان کلیدِ پاسخ آن سوال بود، از همان جنس مهری که اسقف بینوایان به ژانوالژان نشان داد و مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد، مهری که دزدی فراری را به ژانوالژان تبدیل کرد.
اما رمان از منظری دیگر نیز خواندنی است و آن شباهت این رمان با سرود کریسمس چارلز دیکنز است که در مقدمه کتاب نیز به آن اشاره شده است، با این تفاوت که این رمان را میتوان نسخهای فمینیستی از سرود کریسمس دانست. دیکنز در سرود کریسمس، با شرح وضعیت ناعادلانه اقتصادی، داستان اسکروچ را روایت میکند، اینکه چگونه رویای شب کریسمس او را متحول میکند. اما ریشه تحول اسکروچ، نه اعتراض به بیعدالتی اجتماعی بلکه خودبینی و ترس از تنهایی بود. در حالیکه عمل بیل نه تنها هزینههای اجتماعی و اقتصادی برای او دارد، بلکه حتی ممکن است باعث طرد او از جامعه شود. با اینحال، او به دل ساختار قدرت میزند، تنها به این امید که شاید بتواند انسان دیگری را از رنج برهاند، امیدی که حتی خودش هم مطمئن نبود به نتیجه میرسد.
