بازخوانی اعتقاد بدون تعصب
Published:
پیتر برگر و آنتون زایدروِلد کتابی دارند با عنوان «اعتقاد بدون تعصب» که خواندن آن میتواند به درک شکاف گفتمانی جامعه امروز ایران کمک کند. جامعهای که «معیارهای قضاوت» در آن به محل اختلاف تبدیل شدهاند و میتوان درون آن دو گرایش بهظاهر متفاوت را مشاهده کرد. دو گرایشی که به هم گره خوردهاند و یکی بهنوعی از دل دیگری بیرون آمده است. در متن پیشرو از این دو گرایش با عنوان «بنیادگراییِ پیشین» و «نسبیگراییِ اکنون» یاد میکنم. «نسبیگراییِ اکنون» که آن را برآمده از دل «بنیادگراییِ پیشین» میدانم.
منظور از «بنیادگرایی» در اینجا اشاره به نسلها و رویکردهای ایدئولوژیک گذشته دارد (چه در سنتهای چپ و چه راست) که فرای پایبندی به یک سری اصول و باورها، نوعی مواجهه بسته و قطعی با جهان داشتهاند و خود را صاحب حقیقت نهایی میدانستند. در این نوع نگاه، پاسخها کموبیش از پیش معلوم هستند یا در همان چارچوبهای از پیش ساخته تفسیر میشوند. این نوع قطعیت، در عمل، امکان گفتوگو را محدود میکند و صداهای متفاوت را به حاشیه میراند. و همین ناتوانی در مواجهه با تغییر و تکثر به مرور باعث فرسایش اعتبار این رویکردها شده است.
در واکنش به این فرسایش، امروز با نوعی «نسبیگرایی» روبهرو هستیم که دقیقا از دل مخالفت با همان قطعیتها شکل گرفته، اما به تدریج مسیر دیگری رفته است. نقطه شروع این رویکرد، بیاعتمادی به حقیقتهای از پیش داده شده است، زیرا تجربههای تاریخی نشان داده که بسیاری از آن قطعیتها نه تنها ناتوان در حل مسائل بودهاند بلکه خود به منبع اختلاف، حذف، و خشونت تبدیل شدهاند. اما این بیاعتمادی به حقیقتهای از پیش داده شده، به مرور از نقد این حقیقتها فراتر رفته و به نقطهای رسیدهایم که خودِ امکانِ دستیابی به حقیقت نفی شده است و این تصور شکل گرفته که اساسا حقیقتی در کار نیست یا معیاری برای تشخیص آن نداریم.
در چنین وضعی همه چیز به روایتهایی فروکاسته میشود که همگی میتوانند فاسد یا قابل رد باشند. این وضعیت را میتوان در شعارهای چپستیزانه یا چرخشهای شتابزده به سمت آلترناتیوهای نوستالژیک پادشاهیخواهانه دید، جایی که «نفی کردن» جای «تحلیل» را گرفته است و پذیرش جایگزینها بیش از هر چیز بر پایه پسزدن گذشته و نارضایتی از وضعیت موجود شکل میگیرد. پیامد چنین نگاهی از بین رفتن امکان داوری است. دیگر نمیتوان به شکلی معنادار از عدالت یا حقیقت یا مسئولیت سخن گفت، چون هیچ نقطه اتکایی باقی نمانده است. این رویکرد نسبیگرایانه عملا زیر پای هر نوع ارزش مشترک را خالی میکند و حتی خودِ نقد را هم بیاثر میسازد، چون نقد، بدونِ داشتن معیار، به نفی پراکنده و بیجهت منتهی میشود.
با وجود آنکه بنیادگرایی و نسبیگرایی در ظاهر در تقابل و در تضاد با یکدیگر هستند، اما میتوان آنها را دو روی یک سکه دانست، چرا که در یک نقطه مشترک هستند و آن این است که هر دو راه را بر «تردید» واقعی میبندند. یکی با قطعیت بیش از حد (در بنیادگرایی) و دیگری با انکار هرگونه معیار پایدار (در نسبیگرایی). در این میان آنچه کمتر دیده میشود نوعی مواجهه است که هم از قطعیتهای بسته بنیادگرایانه فاصله بگیرد و هم در دام بیمعیاری نسبیگرایان نیفتد. این مواجهه بر نوعی «تردید فعال» استوار است، تردیدی که نه به معنای انکار همه چیز بلکه به معنای مکث، پرسش،
و بازنگری در عین حفظ مسئولیت برای داوری و عمل است. در چنین چارچوبی میتوان به جای بازتولید نسخههای قطعی یا فروپاشی در نسبیت، به تدریج بر سر اصولی مشترک که در تجربه اجتماعی شکل گرفتهاند تکیه کرد. و به باور نویسندگان کتاب، یکی از مهمترین این اصول حفظ «کرامت انسانی» است. به تعبیر آنها، صرفنظر از هر دیدگاهی، نقض «کرامت انسان» خط قرمز است و باقی همه تفسیر است.
منظور از «بنیادگرایی» در اینجا اشاره به نسلها و رویکردهای ایدئولوژیک گذشته دارد (چه در سنتهای چپ و چه راست) که فرای پایبندی به یک سری اصول و باورها، نوعی مواجهه بسته و قطعی با جهان داشتهاند و خود را صاحب حقیقت نهایی میدانستند. در این نوع نگاه، پاسخها کموبیش از پیش معلوم هستند یا در همان چارچوبهای از پیش ساخته تفسیر میشوند. این نوع قطعیت، در عمل، امکان گفتوگو را محدود میکند و صداهای متفاوت را به حاشیه میراند. و همین ناتوانی در مواجهه با تغییر و تکثر به مرور باعث فرسایش اعتبار این رویکردها شده است.
در واکنش به این فرسایش، امروز با نوعی «نسبیگرایی» روبهرو هستیم که دقیقا از دل مخالفت با همان قطعیتها شکل گرفته، اما به تدریج مسیر دیگری رفته است. نقطه شروع این رویکرد، بیاعتمادی به حقیقتهای از پیش داده شده است، زیرا تجربههای تاریخی نشان داده که بسیاری از آن قطعیتها نه تنها ناتوان در حل مسائل بودهاند بلکه خود به منبع اختلاف، حذف، و خشونت تبدیل شدهاند. اما این بیاعتمادی به حقیقتهای از پیش داده شده، به مرور از نقد این حقیقتها فراتر رفته و به نقطهای رسیدهایم که خودِ امکانِ دستیابی به حقیقت نفی شده است و این تصور شکل گرفته که اساسا حقیقتی در کار نیست یا معیاری برای تشخیص آن نداریم.
در چنین وضعی همه چیز به روایتهایی فروکاسته میشود که همگی میتوانند فاسد یا قابل رد باشند. این وضعیت را میتوان در شعارهای چپستیزانه یا چرخشهای شتابزده به سمت آلترناتیوهای نوستالژیک پادشاهیخواهانه دید، جایی که «نفی کردن» جای «تحلیل» را گرفته است و پذیرش جایگزینها بیش از هر چیز بر پایه پسزدن گذشته و نارضایتی از وضعیت موجود شکل میگیرد. پیامد چنین نگاهی از بین رفتن امکان داوری است. دیگر نمیتوان به شکلی معنادار از عدالت یا حقیقت یا مسئولیت سخن گفت، چون هیچ نقطه اتکایی باقی نمانده است. این رویکرد نسبیگرایانه عملا زیر پای هر نوع ارزش مشترک را خالی میکند و حتی خودِ نقد را هم بیاثر میسازد، چون نقد، بدونِ داشتن معیار، به نفی پراکنده و بیجهت منتهی میشود.
با وجود آنکه بنیادگرایی و نسبیگرایی در ظاهر در تقابل و در تضاد با یکدیگر هستند، اما میتوان آنها را دو روی یک سکه دانست، چرا که در یک نقطه مشترک هستند و آن این است که هر دو راه را بر «تردید» واقعی میبندند. یکی با قطعیت بیش از حد (در بنیادگرایی) و دیگری با انکار هرگونه معیار پایدار (در نسبیگرایی). در این میان آنچه کمتر دیده میشود نوعی مواجهه است که هم از قطعیتهای بسته بنیادگرایانه فاصله بگیرد و هم در دام بیمعیاری نسبیگرایان نیفتد. این مواجهه بر نوعی «تردید فعال» استوار است، تردیدی که نه به معنای انکار همه چیز بلکه به معنای مکث، پرسش،
و بازنگری در عین حفظ مسئولیت برای داوری و عمل است. در چنین چارچوبی میتوان به جای بازتولید نسخههای قطعی یا فروپاشی در نسبیت، به تدریج بر سر اصولی مشترک که در تجربه اجتماعی شکل گرفتهاند تکیه کرد. و به باور نویسندگان کتاب، یکی از مهمترین این اصول حفظ «کرامت انسانی» است. به تعبیر آنها، صرفنظر از هر دیدگاهی، نقض «کرامت انسان» خط قرمز است و باقی همه تفسیر است.
