سلطه مذکر

7 minute read

Published:

در این پست به‌طور خلاصه‌ای به معرفی کتاب «سلطه مذکر»، نوشته پیر بوردیو، پرداخته‌ام. بوردیو در این کتاب تلاش کرده تا نشان دهد که نابرابری‌های جنسیتی امری طبیعی نیستند، بلکه محصولی تاریخیِ ساختارهای اجتماعی و فرهنگی‌اند که «سلطه مردانه» را در ذهن، بدن، و نهادها نهادینه کرده است. کتاب سه فصل دارد که تصویری پیوسته از سازوکارهای سلطه‌ مردانه ارائه می‌کنند، از ساختارهای نمادین و فرهنگی (فصل اول)، تا درونی‌سازی آن در بدن و ذهن (فصل دوم)، و تداوم تاریخی و نهادی آن در جوامع مدرن (فصل سوم).

در فصل اول، بوردیو چارچوب نظری خود را درباره‌ «خشونت نمادین» ارائه می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه سلطه مردانه به‌صورت نامرئی در زندگی روزمره و نظم اجتماعی عمل می‌کند؛ در فصل دوم، او این نظریه را در سطح تجربه زیسته بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که سلطه مردانه چگونه در بدن و ناخودآگاه زنان و مردان بازتولید می‌شود؛ و در فصل سوم، با نگاهی تاریخی و جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که چگونه این ساختارها در نهادهای مدرن، مانند خانواده، آموزش، مذهب و دولت، تداوم یافته‌اند. در ادامه به شکل جزئی‌تر به هر بخش پرداخته‌ام.

فصل اول: خشونت نمادین و طبیعی‌نمایی سلطه
در فصل اول، بوردیو به این پرسش می‌پردازد که چرا مردم، حتی آنان که در جایگاه فرودست قرار دارند نظم اجتماعی موجود را (حتی اگر ظالمانه باشد) می‌پذیرند، طبیعی می‌دانند، و آن را بازتولید می‌کنند؟ او برای توضیح این مساله از مفهوم «خشونت نمادین» استفاده می‌کند که اشاره به نوعی قدرت پنهان دارد که بدون اعمال زورِ مستقیم عمل می‌کند و از طریق فرهنگ، زبان، تربیت، و عادت‌های روزمره مدام بازتولید می‌شود. به همین دلیل، بسیاری از نابرابری‌ها نه تحمیل‌شده، بلکه عادی و طبیعی به نظر می‌رسند. در ادامه او به بررسی قبایل کابیل در الجزایر می‌پردازد که ساختارهای مردسالارانه در آنها بسیار آشکار است. به باور او مطالعه‌ چنین جامعه‌ای همچون آینه عمل می‌کند و چیزهایی را درباره‌ فرهنگ خودمان نشان می‌دهد که آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند.

او نشان می‌دهد که چگونه در این جوامع دنیا بر اساس دوگانه‌هایی مثل عمومی و خصوصی، بیرون و درون، یا قدرت و وابستگی شکل گرفته‌اند. در این نظم، مردان بیشتر با اقتدار، حضور اجتماعی، و فضای عمومی پیوند خورده‌اند، و زنان با خانه، مراقبت، و سکوت. البته این تقسیم‌بندی فقط در حد یک ایده‌ انتزاعی نیست، بلکه در شیوه‌ تربیت، تقسیم کار، روابط خانوادگی، و رفتارهای روزمره حضور دارد و کاملا طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسد. او توضیح می‌دهد که چطور این نظم کم‌کم در بدن و رفتار آدم‌ها جا می‌افتد. پسرها یاد می‌گیرند قوی، جسور، و مسلط باشند و دخترها به فروتنی، مراقبت و محدود کردن خود عادت داده می‌شوند. به همین دلیل، آدم‌ها اغلب بدون اینکه متوجه باشند، همان نقش‌هایی را تکرار می‌کنند که جامعه برایشان ساخته است. قدرت «خشونت نمادین» هم دقیقا در همین است که نیازی به زور و اجبار دائمی ندارد. احساس شرم، ترس، احترام، یا حتی عادت کافی است تا آدم‌ها خودشان نظم موجود را بازتولید کنند.

فصل دوم: بدن، ناخودآگاه و بازتولید سلطه
در فصل دوم، بوردیو تاکید می‌کند که نقش‌ها و تفاوت‌های زن و مرد نه طبیعی‌اند و نه زیستی، بلکه در طول تاریخ و از راه تربیت و عادت‌های اجتماعی ساخته شده‌اند و نشان می‌دهد که همان دوگانگی‌های نمادین قبایل کابیل هم‌چنان در عمق زندگی مدرن حضور دارند. در این رابطه بوردیو به رابطه‌ زنان با بدنشان می‌پردازد. این‌که از کودکی به زنان یاد داده می‌شود که بدنشان همیشه زیر نگاه و قضاوت دیگران است و ارزششان به ظاهر، رفتار، و توانایی جلب رضایت دیگران گره خورده. در نتیجه، آنها مدام خودشان را با معیارهایی می‌سنجند که ریشه در ارزش‌های مردسالارانه دارند. حاصل این وضعیت، ناامنی و مراقبت دائم از خویشتن است، به‌گونه‌ای که خودِ «زنانگی» به شکلی از کنترلِ بدن بدل می‌شود که هدفش برآورده‌کردن انتظارات دیگران است.

حتی زمانی که زنان بدن خود را پس می‌گیرند (مثلا از طریق ورزش یا استقلال حرفه‌ای) به‌سرعت با اتهام «غیرزنانه بودن» روبه‌رو می‌شوند. آنها در محیط کار نیز گرفتار تضادی دوگانه‌اند، اگر مقتدرانه عمل کنند، «سرد و خشن» به نظر می‌رسند و اگر مهربان باشند، «ضعیف و ناتوان». رسانه‌ها و صنعت زیبایی این فشارها را تشدید می‌کنند، اما سرچشمه‌ آن در ساختارهای عمیق‌تر اجتماعی است که زن را برای دیده‌شدن تعریف می‌کند. حتی میل جنسی هم در این ساختار گرفتار است. بسیاری از زنان قدرت مردانه را جذاب می‌یابند، زیرا تاییدِ موقتِ مرد قدرتمند، اضطراب ناشی از قضاوت دائمی را تسکین می‌دهد. بوردیو همچنین تاکید می‌کند که مردان هم در دام سلطه خود گرفتارند و از این نظم آسیب می‌بینند. آن‌ها نیز از کودکی یاد می‌گیرند که نباید خود را ضعف یا آسیب‌پذیری نشان دهند و باید همیشه قوی، موفق، و منطقی باشند. این فشار، آنان را به بازی‌های نمادین قدرت، چه در سیاست، علم، یا، هنر، می‌کشاند که در واقع تلاشی برای جلب تحسین و رهایی از ترس است.

فصل سوم: پایداری و تغییر در سلطه‌ مردانه
در فصل سوم، بوردیو نشان می‌دهد که چگونه نهادهایی مانند خانواده، مذهب، مدرسه، و دولت نابرابری جنسیتی را بازتولید می‌کنند. برای مثال، خانواده از کودکی نقش‌های جنسیتی را طبیعی جلوه می‌دهد، مذهب ارزش‌های پدرسالارانه را تقویت می‌کند، آموزش، کلیشه‌هایی را به جامعه منتقل می‌کند که اقتدار و عقلانیت را مردانه و مراقبت و احساس را زنانه می‌دانند، و دولت هم اغلب با قوانین و سیاست‌هایش همین ساختار را حفظ می‌کند. به همین دلیل، حتی وقتی ظاهر جامعه تغییر می‌کند، بخش زیادی از نابرابری همچنان باقی می‌ماند. هر چند جنبش‌های فمینیستی و گسترش آموزش زنان، این نظم را به چالش کشیده‌اند، اما نابرابری‌ها همچنان به شکل‌های ظریفی باقی مانده‌اند. زنان در رشته‌های فنی و مدیریتی کمتر حضور دارند و در حرفه‌های آموزشی و مراقبتی بیشتر هستند. و وقتی مشاغل «زنانه» می‌شوند، منزلت و درآمدشان کاهش می‌یابد. به‌بیانی دیگر، فرآیند جامعه‌پذیری، دختران را به مسیرهای آرام و وابسته هدایت می‌کند و پسران را به سوی رقابت و قدرت.

بوردیو سپس به «اقتصاد کالاهای نمادین» می‌پردازد؛ یعنی دنیایی که در آن ارزش و منزلت از راه فرهنگ، ظاهر، ازدواج و آبرو تعریف می‌شود. در این ساختار، ازدواج نقشی مرکزی دارد، زیرا عشق و جنسیت را با مالکیت و حیثیت خانوادگی پیوند می‌دهد. زنان همچنان در قلمرو خانه قرار دارند و مسئول حفظ انسجام عاطفی و اجتماعی خانواده‌اند (مانند رسیدگی به روابط، مهمانی‌ها، و مراقبت از اعضای خانواده). این کارِ حیاتی اما بی‌دستمزد و نامرئی باقی می‌ماند، چون به‌عنوان «عشق» یا «وظیفه‌» دیده می‌شود. همین منطق باعث می‌شود زنان در بیرون از خانه هم بیشتر جذب کارهای داوطلبانه، مراقبتی، و خدماتی شوند. در این بازار نمادین، زنان همچنین به نشانه‌هایی از موقعیت اجتماعی خانواده تبدیل می‌شوند. زیبایی، لباس، رفتار و جذابیت آن‌ها نشان‌دهنده‌ شان خانواده است. جامعه به آن‌ها می‌آموزد که «بودن» یعنی «دیده شدن»، و «زن بودن» یعنی لطافت، زیبایی، و پذیرش نگاه دیگران. حتی در محیط‌های کاری، زنان بیشتر در نقش‌هایی دیده می‌شوند که ادامه‌ نقش‌های خانگی‌اند، نقش‌هایی که ظاهرا استقلال می‌آورند اما در واقع همان الگوهای قدیمی وابستگی و رضایت را بازتولید می‌کنند.

در پایان، بوردیو یادآور می‌شود که سلطه مردانه در همه‌ عرصه‌های زندگی جریان دارد، در خانه، آموزش، کار، و سیاست. این سلطه در عادت‌ها، بدن‌ها، و ساختارهای نمادین نهادینه شده است. به همین دلیل، او معتقد است تا زمانی که شرایط اجتماعیِ تولیدکننده‌ این عادت‌ها (مثل آموزش، محیط کار، و ساختارهای قدرت) تغییر نکنند، نابرابری‌ها همچنان بازتولید خواهد شد. به عبارتی، برابری واقعی تنها از راه تغییر فرهنگی «عمیق» ممکن است، تغییری که معیارهای ارزش، قدرت، و انسانیت را از نو تعریف کند و نابرابری را از حالت «طبیعی» و «بدیهی» خارج سازد.