نه

2 minute read

Published:

به مفهوم «نه» گفتن فکر می‌کردم. به «نه» گفتن و «پس‌زدن» به‌عنوان شیوه‌ای از مقاومت. مقاومت در برابر وجوه مختلف سلطه. سلطه‌ای که می‌تواند در سطوح گوناگون و با شدت و حدت متفاوتی خود را نشان دهد، سلطه سیاسی، سلطه فناوری، سلطه جنسیتی، و بسیاری شکل‌های دیگر. یکی از نمونه‌های بارز و تاریخیِ «نه» گفتن در حوزه فناوری را می‌توان در جنبش لادیسم دید. جنبش اعتراضی در قرن نوزدهم در انگلستان که در آن کارگران صنعت نساجی، در اعتراض به فناوری‌هایی که شغل و معیشت آنان را تهدید می‌کرد، با تخریب ماشین‌ها و مقاومت در برابر استفاده از آن‌ها دست به اعتراض زدند. نمونه‌ای دیگر از «نه» گفتن را می‌توان در حوزه سیاست دید، در تحریم برخی رویدادها، مانند انتخابات. یا در حوزه جنسیت، جایی که «نه» گفتن به خواسته‌ها و انتظارات تحمیل‌شده و فرادستانه، تبدیل به ابزاری برای دفاع از اختیار بر بدن و زندگی می‌شود.

اما سوالی که با آن در کلنجار هستم این است که آیا همیشه امکان «نه» گفتن وجود دارد؟ به این فکر می‌کنم که گویی خودِ «نه» گفتن هم به امکاناتی نیاز دارد و انگار که امکان «نه» گفتن هم طبقاتی شده است. روایتی از کمپ‌های کمک‌های «بشردوستانه» در تایلند می‌خواندم که ساکنان آنجا برای دریافت برخی خدمات (مثل دریافت غذا)، به اجبار باید تحت نظارت یک‌سری سیستم‌های کنترلی (مثل تشخیص چهره) قرار می‌گرفتند. در چنین فضایی، اگر کسی در مواجهه با این سیستم‌های کنترلی «نه» بگوید، در عمل دسترسی به تمام خدمات حیاتی خود را از دست می‌داد. سوالی که در اینجا وجود دارد این است که آیا می‌توان «نه» گفتن را برای ساکنان آنجا به‌عنوان یک گزینه واقعی در نظر گرفت و کسی که به آن فناوری‌ها «نه» نگفته را سرزنش کرد که چرا تن به تحقیرِ نظارت داده است؟ وقتی به موقعیت‌هایی از این دست فکر می‌کنم، می‌بینم که «نه» گفتن نیاز به سطحی از دسترسی به یک خیال‌جمعی دارد، خیال‌جمعی از وجود یک جایگزین، به امکانی برای ادامه زندگی در بیرون از آن ساختار.

به فرض، کارگران جنبش لادیسم که با شکستن دستگاه‌ها به آن ساختار «نه» گفتند، همچنان می‌توانستند (هرچند در سطحی پایین‌تر) به بقای خود ادامه دهند. اما «نه» گفتنِ ساکنان آن کمپ «بشردوستانه» در تایلند، ممکن است به معنای از دست رفتن همان حداقل امکانات بقا باشد. همین مساله باعث می‌شود که پیش از هر داوری اخلاقی درباره فردی که در مواجهه با سلطه «نه» نگفته، از خودم بپرسم که آیا آن فرد واقعا امکان «نه» گفتن را داشت؟ آیا راه جایگزینی پیش روی او بود که بتواند به آن تکیه کند؟ آیا از حمایتی بیرون از آن ساختار برخوردار بود؟ و اساسا آیا می‌توان از کسی انتظار مقاومت داشت، وقتی مقاومت برای او به معنای از دست دادن حداقل‌هاست؟ اینها سوالاتی‌ست که پیش از هر داوری باید به آنها فکر کرد.