بازتولید
Published:
پائولو فریره، جایی در کتاب «پداگوژی ستمدیدگان»، درباره مواجهه با چرخه سلطه و ستم مینویسد که برخی افراد خوشنیت تصور میکنند برای شکستن این چرخه، ابتدا باید انقلاب را به سرانجام رساند و پس از آن به آموزش مردم و ساختن جامعهای آزادتر و عادلانهتر پرداخت، با این استدلال که تا پیش از به دست گرفتن قدرت، امکان تحقق آموزش رهاییبخش وجود ندارد. اما دقیقا همینجاست که فریره هشدار میدهد. او معتقد است اگر مسیر عبور از ستم خود به سلطه آلوده شود، حتی اگر از وضعیت موجود عبور کنیم، این خطر وجود دارد که برخی از سازوکارهای همان سلطه را در شکلی تازه بازتولید کنیم.
به نظرم امروز هم میتوان نمونههایی از این مساله را دید. برای مثال، میبینیم افرادی که صادقانه در پی حمایت از مظلوم و شکستن چرخه سلطه، ستم، و آزارگری هستند، ممکن است به گونهای عمل کنند که در مواردی به طرد یا حذف افرادی بینجامند که آنها نیز در پی مقابله با ساختارهای سلطه و آزار هستند. برای مثال، گاهی شاهد هستیم که در مواجهه با برخی نقدها، به جای پرداختن به خودِ نقد، شخصیت منتقدان با زدن برچسبهایی زیر سوال میرود. البته نباید فراموش کرد که موقعیت اجتماعی و منافع افراد در ساختارهای قدرت در فهم و ارزیابی نقدهای آنها اهمیت دارد، اما اگر این ملاحظات باعث شوند که پیش از شنیدن نقد، صرفا به دلیل گویندهاش آن نقد کنار گذاشته شود یا مورد حمله قرار گیرد، به نظرم باید با دیده تردید به چنین رویکردی نگاه کرد.
البته این حرف به این معنا نیست که نگرانی درباره بازتولید برخی منطقهای سلطه را مهمتر از خودِ ساختارهای سلطه یا آزارگری بدانم. برعکس، نقد ساختارهای آزارگر و حمایت از کسانی که مورد ستم قرار گرفتهاند در درجهی اول اهمیت قرار دارند. اما این دو مساله، یعنی پرداختن به ساختارهای سلطه و مراقبت از بازتولید سلطه، را در تضاد یکدیگر نمیبینم. میتوان همزمان هم نسبت به ساختارهای سلطه حساس بود و هم مراقب بود که در مسیر مبارزه با آنها، برخی از همان الگوهای حذف، طرد، یا خاموشکردن صداهای دیگر بازتولید نشوند.
اینجاست که نقد درونگفتمانی اهمیت پیدا میکند. نقد کمک میکند مراقب باشیم ابزارها و روشهایی که برای رسیدن به عدالت به کار میبریم، خود به بازتولید بیعدالتی منجر نشوند. البته هر سخن انتقادی لزوما نقدی سازنده یا رهاییبخش نیست و خودِ نقد نیز باید در معرض ارزیابی و گفتوگو قرار گیرد، اما اگر واقعا به دنبال شکستن چرخه سلطه، ستم، و آزارگری هستیم، باید فضایی برای شنیدن و بررسی نقدها نیز وجود داشته باشد.
به نظرم امروز هم میتوان نمونههایی از این مساله را دید. برای مثال، میبینیم افرادی که صادقانه در پی حمایت از مظلوم و شکستن چرخه سلطه، ستم، و آزارگری هستند، ممکن است به گونهای عمل کنند که در مواردی به طرد یا حذف افرادی بینجامند که آنها نیز در پی مقابله با ساختارهای سلطه و آزار هستند. برای مثال، گاهی شاهد هستیم که در مواجهه با برخی نقدها، به جای پرداختن به خودِ نقد، شخصیت منتقدان با زدن برچسبهایی زیر سوال میرود. البته نباید فراموش کرد که موقعیت اجتماعی و منافع افراد در ساختارهای قدرت در فهم و ارزیابی نقدهای آنها اهمیت دارد، اما اگر این ملاحظات باعث شوند که پیش از شنیدن نقد، صرفا به دلیل گویندهاش آن نقد کنار گذاشته شود یا مورد حمله قرار گیرد، به نظرم باید با دیده تردید به چنین رویکردی نگاه کرد.
البته این حرف به این معنا نیست که نگرانی درباره بازتولید برخی منطقهای سلطه را مهمتر از خودِ ساختارهای سلطه یا آزارگری بدانم. برعکس، نقد ساختارهای آزارگر و حمایت از کسانی که مورد ستم قرار گرفتهاند در درجهی اول اهمیت قرار دارند. اما این دو مساله، یعنی پرداختن به ساختارهای سلطه و مراقبت از بازتولید سلطه، را در تضاد یکدیگر نمیبینم. میتوان همزمان هم نسبت به ساختارهای سلطه حساس بود و هم مراقب بود که در مسیر مبارزه با آنها، برخی از همان الگوهای حذف، طرد، یا خاموشکردن صداهای دیگر بازتولید نشوند.
اینجاست که نقد درونگفتمانی اهمیت پیدا میکند. نقد کمک میکند مراقب باشیم ابزارها و روشهایی که برای رسیدن به عدالت به کار میبریم، خود به بازتولید بیعدالتی منجر نشوند. البته هر سخن انتقادی لزوما نقدی سازنده یا رهاییبخش نیست و خودِ نقد نیز باید در معرض ارزیابی و گفتوگو قرار گیرد، اما اگر واقعا به دنبال شکستن چرخه سلطه، ستم، و آزارگری هستیم، باید فضایی برای شنیدن و بررسی نقدها نیز وجود داشته باشد.
