آیا من فمینیست هستم؟
Published:
«آیا من فمینیست هستم؟» این پرسشی است که از خودم میپرسم. البته این پرسش تنها پرسش من نیست، این سوالیست که از بسیاری از دوستان دغدغهمند دیگر هم شنیدهام که با تمام تلاشی که برای مقابله با نابرابریهای جنسی و جنسیتی دارند، همچنان با این سوال به شکل درونی مواجه هستند. به گمانم برای پرداختن به این سوال باید به ریشههای تاریخی و بار معنایی مفهوم «فمینیسم» رجوع کرد.
بسیاری از افرادی که از منظر پسااستعماری، سیاه، و بومی به این موضوع میپردازند، معتقدند که «فمینیسمِ جریان اصلی» که زبانی جهانشمول و فراگیر دارد و از طرف همه زنان سخن میگوید، در عمل تجربهها و اولویتهای زنان سفید طبقه متوسط در کشورهای شمال جهانی را بازتاب میدهد. از این منظر، فمینیسم، خود، میتواند به چارچوبی هژمونیک تبدیل شود که تعیین میکند چه چیزی «ستم» بر زنان محسوب شود، صدای «چه کسانی» شنیده شود، چه «مسیرهایی مبارزاتی» برای رهایی معتبر شناخته شود، و امثال آن.
در این رابطه، گایاتری اسپیواک در مقاله «آیا فرودستان میتوانند سخن بگویند؟» نشان میدهد که حتی زمانی که روشنفکران و فعالان غربی میکوشند از گروههای بهحاشیهراندهشده دفاع کنند، اغلب ناخواسته به جای آنها سخن میگویند و در نتیجه صدای خودِ این گروهها را کمرنگ میکنند. از نگاه او، زنان و مردان استعمارزده به جای آنکه بهعنوان سوژههایی دارای صدا و عاملیت شناخته شوند، از دریچه روایتها و تفسیرهای دیگران دیده و فهمیده میشوند، و در نتیجه پروژههای رهاییبخش نیز ممکن است همان روابط قدرتی را بازتولید کنند که در پی نقد آنها بودند. بهطور مشخصتر در رابطه با جنبشهای فمینیستی غربی، چندرا تالپاده موهانتی در مقاله «زیر نگاه غربی» نشان داده که بسیاری از متون فمینیستی غربی، با وجود نیتهای برابریخواهانه، ناخواسته «زن جهان سوم» را به صورت چهرهای یکدست، منفعل، و همواره قربانی نشان میدهند.
این در حالی است که جنبشهای برابریخواهانه در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی، بسیار پیش از آنکه مفهوم فمینیسم در قالب امروزی آن شکل بگیرد، وجود داشتهاند و نه لزوما خود را فمینیست مینامیدند و نه از چارچوبهای فمینیسم غربی پیروی میکردند. برای مثال میتوان به جنبش چیپکو در هند اشاره کرد که در آن زنان روستایی با در آغوش گرفتن درختان از محیطزیست و زندگی جوامع خود دفاع میکردند و همچنین بسیاری از جنبشهای زنان سیاه، که در آنها مبارزه با جنسیتزدگی و مبارزه با نژادپرستی، فقر، و محرومیت اجتماعی جدا از هم نبودند. به این دلایل، بسیاری از کسانی که در مبارزه با ستم جنسی و جنسیتی فعال هستند، لزوما خود را فمینیست نمینامند چرا که نگران یکدستسازی و روابط قدرتی هستند که این برچسب ممکن است بازتولید کند.
با این حال، بل هوکس تلاش کرده به شکلی دیگری به مساله بپردازد. بل هوکس که خود زنی سیاه و از جدیترین منتقدان حذف و بهحاشیهراندن گروههای مختلف در فمینیسم جریان اصلی بود، معتقد بود که به جای کنار گذاشتن فمینیسم، باید آن را دگرگون کرد. او در کتاب «نظریه فمینیستی: از حاشیه تا مرکز» تلاش کرده تا تعریف جدیدی از فمینیسم ارائه دهد و آن را از نو بازسازی کند. تعریفی که در آن تجربهها و دیدگاههای کسانی که به طور تاریخی به حاشیه رانده شدهاند، مانند زنان سیاه، زنان فقیر، زنان طبقه کارگر، و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشده، در مرکز نظریه و عمل فمینیستی قرار گیرند. او به جای آنکه یک صدای مسلط را با یک صدای مسلط دیگر جایگزین کند، تلاش کرده تا فمینیستی را معرفی کند که بتواند همزمان با نظامهای درهمتنیده سلطه مقابله کند.
با توجه به این توضیحات، اگر بخواهم به سوال اول برگردم و از خودم بپرسم «آیا من فمینیست هستم؟»، شاید لازم باشد پرسش را به شکل شفافتر مطرح کنم. باید بپرسم که وقتی از «فمینیسم» سخن میگوییم، در واقع از چه نوع فمینیستی حرف میزنیم و تجربههای چه کسانی را در مرکز آن قرار میدهیم؟ اگر فمینیسم را جنبشی برای گسترش عدالت، شنیدن صداهای بهحاشیهراندهشده، به چالشکشیدن ساختار قدرت پدرسالانه، و مبارزه با اشکال درهمتنیده سلطه بدانیم، پاسخ من مشخص است: «بله، من یک فمینیست هستم».
بسیاری از افرادی که از منظر پسااستعماری، سیاه، و بومی به این موضوع میپردازند، معتقدند که «فمینیسمِ جریان اصلی» که زبانی جهانشمول و فراگیر دارد و از طرف همه زنان سخن میگوید، در عمل تجربهها و اولویتهای زنان سفید طبقه متوسط در کشورهای شمال جهانی را بازتاب میدهد. از این منظر، فمینیسم، خود، میتواند به چارچوبی هژمونیک تبدیل شود که تعیین میکند چه چیزی «ستم» بر زنان محسوب شود، صدای «چه کسانی» شنیده شود، چه «مسیرهایی مبارزاتی» برای رهایی معتبر شناخته شود، و امثال آن.
در این رابطه، گایاتری اسپیواک در مقاله «آیا فرودستان میتوانند سخن بگویند؟» نشان میدهد که حتی زمانی که روشنفکران و فعالان غربی میکوشند از گروههای بهحاشیهراندهشده دفاع کنند، اغلب ناخواسته به جای آنها سخن میگویند و در نتیجه صدای خودِ این گروهها را کمرنگ میکنند. از نگاه او، زنان و مردان استعمارزده به جای آنکه بهعنوان سوژههایی دارای صدا و عاملیت شناخته شوند، از دریچه روایتها و تفسیرهای دیگران دیده و فهمیده میشوند، و در نتیجه پروژههای رهاییبخش نیز ممکن است همان روابط قدرتی را بازتولید کنند که در پی نقد آنها بودند. بهطور مشخصتر در رابطه با جنبشهای فمینیستی غربی، چندرا تالپاده موهانتی در مقاله «زیر نگاه غربی» نشان داده که بسیاری از متون فمینیستی غربی، با وجود نیتهای برابریخواهانه، ناخواسته «زن جهان سوم» را به صورت چهرهای یکدست، منفعل، و همواره قربانی نشان میدهند.
این در حالی است که جنبشهای برابریخواهانه در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی، بسیار پیش از آنکه مفهوم فمینیسم در قالب امروزی آن شکل بگیرد، وجود داشتهاند و نه لزوما خود را فمینیست مینامیدند و نه از چارچوبهای فمینیسم غربی پیروی میکردند. برای مثال میتوان به جنبش چیپکو در هند اشاره کرد که در آن زنان روستایی با در آغوش گرفتن درختان از محیطزیست و زندگی جوامع خود دفاع میکردند و همچنین بسیاری از جنبشهای زنان سیاه، که در آنها مبارزه با جنسیتزدگی و مبارزه با نژادپرستی، فقر، و محرومیت اجتماعی جدا از هم نبودند. به این دلایل، بسیاری از کسانی که در مبارزه با ستم جنسی و جنسیتی فعال هستند، لزوما خود را فمینیست نمینامند چرا که نگران یکدستسازی و روابط قدرتی هستند که این برچسب ممکن است بازتولید کند.
با این حال، بل هوکس تلاش کرده به شکلی دیگری به مساله بپردازد. بل هوکس که خود زنی سیاه و از جدیترین منتقدان حذف و بهحاشیهراندن گروههای مختلف در فمینیسم جریان اصلی بود، معتقد بود که به جای کنار گذاشتن فمینیسم، باید آن را دگرگون کرد. او در کتاب «نظریه فمینیستی: از حاشیه تا مرکز» تلاش کرده تا تعریف جدیدی از فمینیسم ارائه دهد و آن را از نو بازسازی کند. تعریفی که در آن تجربهها و دیدگاههای کسانی که به طور تاریخی به حاشیه رانده شدهاند، مانند زنان سیاه، زنان فقیر، زنان طبقه کارگر، و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشده، در مرکز نظریه و عمل فمینیستی قرار گیرند. او به جای آنکه یک صدای مسلط را با یک صدای مسلط دیگر جایگزین کند، تلاش کرده تا فمینیستی را معرفی کند که بتواند همزمان با نظامهای درهمتنیده سلطه مقابله کند.
با توجه به این توضیحات، اگر بخواهم به سوال اول برگردم و از خودم بپرسم «آیا من فمینیست هستم؟»، شاید لازم باشد پرسش را به شکل شفافتر مطرح کنم. باید بپرسم که وقتی از «فمینیسم» سخن میگوییم، در واقع از چه نوع فمینیستی حرف میزنیم و تجربههای چه کسانی را در مرکز آن قرار میدهیم؟ اگر فمینیسم را جنبشی برای گسترش عدالت، شنیدن صداهای بهحاشیهراندهشده، به چالشکشیدن ساختار قدرت پدرسالانه، و مبارزه با اشکال درهمتنیده سلطه بدانیم، پاسخ من مشخص است: «بله، من یک فمینیست هستم».
