در جستجوی قطعه گمشده

1 minute read

Published:

آنا تسینگ نظریه‌ای دارد به نام «اصطکاک» (Friction). ایده اصلی این نظریه آن است که هر وقفه یا ناهمخوانی‌ای لزوما چیز بدی نیست، بلکه گاهی می‌تواند به درک عمیق‌تری از مسائل کمک کند. ما معمولا دوست داریم همه‌چیز روان، راحت و بی‌دردسر پیش برود، اما این نظریه می‌گوید که گاهی همین وقفه‌ها و ناهمخوانی‌ها که جریان عادی امور را مختل می‌کنند، فرصتی ایجاد می‌کنند تا چیزهایی را ببینیم که در شرایط عادی متوجه آن‌ها نمی‌شویم، از وابستگی‌مان به ابزارها و فناوری‌های روز گرفته تا روابط قدرتی که آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند. برای مثال، وقتی اینترنت یا سیستم بانکی برای چند ساعت قطع می‌شوند، ناگهان می‌بینیم که بخش بزرگی از زندگی روزمره ما به زیرساخت‌هایی وابسته بوده که متوجه حضورشان نبودیم، یا در روابط اجتماعی، گاهی نابرابری‌ها و روابط قدرت آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر به چشم نمی‌آیند و متوجه آنها نمی‌شویم. اما کافی است کسی به آن‌ها «نه» بگوید تا آن چیزی که تا پیش از این نامرئی بود، آشکار شود.

ایده اصطکاک، با کمی ساده‌سازی، من را یاد کتاب «در جستجوی قطعه گمشده» شل سیلور استاین می‌اندازد. داستان دایره‌ای‌ که چون کامل نیست، آهسته حرکت می‌کند. اما همین کندی به او امکان این را می‌دهد تا گل‌ها را ببیند، کرم‌ها را ببیند، نور خورشید را ببینید و از آن‌ها لذت ببرد. اما بعد از پیدا کردن قطعه گمشده‌‌‌اش و کامل شدن، آن‌قدر سریع شروع به حرکت و غلتیدن می‌کند که دیگر چیزی را نمی‌بیند. انگار جهان از برابر چشمانش محو می‌شود. برای من، اصطکاک شبیه همان ناتمامیِ دایره است، چیزی که برای لحظه‌ای حرکت روان و سریع را متوقف می‌کند و امکان تامل می‌دهد. امکان دیدن چیزهایی که آن‌قدر به آن‌ها عادت کرده‌ایم که دیگر متوجه حضورشان نمی‌شویم.

از این منظر، گاه لازم است که در برابر جریان عادی امور اصطکاک ایجاد کنیم، «نه» بگوییم، و مقاومت کنیم تا امکان پرسش از وابستگی‌ها، روابط، هنجارها، و ساختارهای قدرتی که زندگی ما را شکل می‌دهند فراهم شود، چیزهایی که اغلب آن‌ها را طبیعی، بدیهی و تغییرناپذیر فرض می‌کنیم.