زندگی پیشرو
Published:
بار دومی بود که رمان «زندگی در پیشرو» اثر رومن گاری را میخواندم. سال گذشته به پیشنهاد دوستی با این رمان آشنا شدم.
«آیا بدون عشق میتوان زندگی کرد؟»
این سوالی است که مومو (محمد) در طول رمان سه بار مطرح میکند، دو بار آن را از آقای حامیل میپرسد و یک بار از خودش. مومو پسر یکی از زنان کارگر جنسی است که هیچ تصویری از او در ذهن ندارد. او حتی سن خودش را هم نمیداند و فقط به او گفتهاند که باید حدود ۱۰-۱۱ سال داشته باشد. مومو با مادام روزا زندگی میکند، زن یهودی سالخوردهای که از اردوگاه آشویتس جان سالم به در برده. مادام روزا هم سالها کارگر جنسی بوده و به گفته خودش، ۳۵ سال زندگیاش را با پایینتنهاش گذرانده و حالا از کودکان دیگر کارگران جنسی نگهداری میکند، کودکانی که رها شدهاند و مومو هم یکی از آنهاست.
کتاب روایت رابطه مومو و مادام روزاست. مادام روزایی که دیگر پاهایش کمکم توان بالا کشیدن بدن سنگینش را تا طبقه ششم ساختمانی که در آن زندگی میکرد از دست میدهد. مادام روزایی که روزبهروز ضعیفتر و ناتوانتر میشود. او که خاطره اردوگاههای مرگ را با خود دارد، از آنکه مجبور شود روزی به بیمارستان برود وحشت دارد، جایی که برای او یادآور از دست دادن کرامت انسانی است. مادام روزا هر روز فرسودهتر میشود و مومو آرامآرام از کودکی که به مراقبت نیاز داشت، به کسی تبدیل میشود که از مادام روزا مراقبت میکند. او که آخرین خواسته مادام روزا را عملی میکند، اینکه در بیمارستان نمیرد.
اما «آیا بدون عشق میتوان زندگی کرد؟»
بار اولی که مومو این سوال را، در اوایل رمان، از آقای حامیل، پیرمرد اهل مطالعه، میپرسد، آقای حامیل سکوت میکند. بعد از تکرار سوال، میگوید: «بله»، اما این را با سری پایینافتاده میگوید، انگار که خودش هم از این پاسخ شرم دارد. در اواخر کتاب، زمانی که ذهن آقای حامیل رو به زوال رفته و دچار فراموشی شده، مومو دوباره همان سوال را میپرسد. آقای حامیل که تا چند لحظه پیش از آن حتی نام مومو را با فرد دیگری اشتباه گرفته بود، ناگهان چهرهاش روشن میشود و میگوید: «من هم وقتی جوان بودم کسی را دوست داشتم. زنی را دوست داشتم...» مکث میکند. «اسمش... یادم نمیآید.» گویی حالا که حافظه آقای حامیل تقریبا همهچیز را فراموش کرده، حتی نام زنی که عاشقش بوده را، خودِ تجربه عشق هنوز در دلش روشن است.
در انتهای رمان، مومو به همان سوال، اما اینبار در درون خودش برمیگردد. شاید بتوان بدون عشق زنده ماند، اما زندگی چیزی بیش از زنده ماندن است. رومن گاری در این رمان عشق را تعریف نمیکند، آن را به ما نشان میدهد. همان مراقبتی که مومو از مادام روزا میکند، بیسروصدا و در سکوت. بدون اینکه حتی خودش بداند نام کاری که میکند همان عشق است.
«آیا بدون عشق میتوان زندگی کرد؟»
این سوالی است که مومو (محمد) در طول رمان سه بار مطرح میکند، دو بار آن را از آقای حامیل میپرسد و یک بار از خودش. مومو پسر یکی از زنان کارگر جنسی است که هیچ تصویری از او در ذهن ندارد. او حتی سن خودش را هم نمیداند و فقط به او گفتهاند که باید حدود ۱۰-۱۱ سال داشته باشد. مومو با مادام روزا زندگی میکند، زن یهودی سالخوردهای که از اردوگاه آشویتس جان سالم به در برده. مادام روزا هم سالها کارگر جنسی بوده و به گفته خودش، ۳۵ سال زندگیاش را با پایینتنهاش گذرانده و حالا از کودکان دیگر کارگران جنسی نگهداری میکند، کودکانی که رها شدهاند و مومو هم یکی از آنهاست.
کتاب روایت رابطه مومو و مادام روزاست. مادام روزایی که دیگر پاهایش کمکم توان بالا کشیدن بدن سنگینش را تا طبقه ششم ساختمانی که در آن زندگی میکرد از دست میدهد. مادام روزایی که روزبهروز ضعیفتر و ناتوانتر میشود. او که خاطره اردوگاههای مرگ را با خود دارد، از آنکه مجبور شود روزی به بیمارستان برود وحشت دارد، جایی که برای او یادآور از دست دادن کرامت انسانی است. مادام روزا هر روز فرسودهتر میشود و مومو آرامآرام از کودکی که به مراقبت نیاز داشت، به کسی تبدیل میشود که از مادام روزا مراقبت میکند. او که آخرین خواسته مادام روزا را عملی میکند، اینکه در بیمارستان نمیرد.
اما «آیا بدون عشق میتوان زندگی کرد؟»
بار اولی که مومو این سوال را، در اوایل رمان، از آقای حامیل، پیرمرد اهل مطالعه، میپرسد، آقای حامیل سکوت میکند. بعد از تکرار سوال، میگوید: «بله»، اما این را با سری پایینافتاده میگوید، انگار که خودش هم از این پاسخ شرم دارد. در اواخر کتاب، زمانی که ذهن آقای حامیل رو به زوال رفته و دچار فراموشی شده، مومو دوباره همان سوال را میپرسد. آقای حامیل که تا چند لحظه پیش از آن حتی نام مومو را با فرد دیگری اشتباه گرفته بود، ناگهان چهرهاش روشن میشود و میگوید: «من هم وقتی جوان بودم کسی را دوست داشتم. زنی را دوست داشتم...» مکث میکند. «اسمش... یادم نمیآید.» گویی حالا که حافظه آقای حامیل تقریبا همهچیز را فراموش کرده، حتی نام زنی که عاشقش بوده را، خودِ تجربه عشق هنوز در دلش روشن است.
در انتهای رمان، مومو به همان سوال، اما اینبار در درون خودش برمیگردد. شاید بتوان بدون عشق زنده ماند، اما زندگی چیزی بیش از زنده ماندن است. رومن گاری در این رمان عشق را تعریف نمیکند، آن را به ما نشان میدهد. همان مراقبتی که مومو از مادام روزا میکند، بیسروصدا و در سکوت. بدون اینکه حتی خودش بداند نام کاری که میکند همان عشق است.
