زن در نقطه صفر
Published:
رمان «زن در نقطه صفر» نوال السعداوی را خواندم. رمانی کوتاه و خطی که در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما داستان، بیانگر شبکه پیچیدهای از روابط قدرت در جامعه مردسالار مصر است، کتاب، روایت زندگی «فردوس» در دل این جامعه است، از کودکی تا زمانی که به جرم قتل به اعدام محکوم میشود، زیستی که بیانگر چگونگی پیوند قدرت و جنسیت است.
تقریبا تمام مردانی که فردوس در طول زندگیاش با آنها روبهرو میشود از نوعی قدرت برای کنترل بر زندگی و بدن او استفاده میکنند، پدر، عمو، شوهر، کارفرما، معشوق، مشتری، دلال و مقامات حکومتی. هر کسی به شکلی و بسته به موقعیت اجتماعی خویش. اما در میان، نوعی از رابطه که بیشتر از همه توجهام را جلب کرد، لحظههایی بود که ارزشها و آرمانها تبدیل به ابزاری برای بسط قدرت میشوند.
یکی از لحظات تاثیرگذار رمان جایی است که پلیس در پی راضی کردن فردوس بود تا با یکی از مقامات همخوابگی کند و برای این کار، بهجای توسل به زور، از واژههایی مانند «وظیفه»، «عشق به میهن» و «خدمت به کشور» استفاده میکرد. گویی که عشق به میهن میتواند بهانهای برای مشروعیت بخشیدن به سلطه بر بدن زن باشد. و لحظهای دیگر جایی است که فردوس رابطه خود با ابراهیم را روایت میکند. ابراهیم، روشنفکر و فعال سیاسی که در ظاهر نماد عشق و آرمانخواهی بود. اما در طول روایت مشخص میشود که او نیز در پی منافع سیاسی و موقعیت اجتماعی خود است و تنها به دنبال شکلی از بهرهکشی از فردوس بوده است. نوال السعداوی در قالب شخصیت ابراهیم، چهره روشنفکریای را شرح میدهد که در فضای عمومی از آزادی، عدالت، و انقلاب سخن میگوید، اما در روابط شخصی همچنان همان مناسبات نابرابر و سلسلهمراتب قدرت را بازتولید میکند.
او در بخشی از رمان درباره این چهره اینگونه مینویسد: «مردان انقلابیِ پایبند به اصول تفاوت چندانی با دیگر مردان نداشتند. آنها از هوششان استفاده میکردند تا به بهای اصول چیزی را به دست آورند که دیگر مردان با پول دریافت میخریدند. انقلاب برای آنها حکم سکس را برای ما دارد، چیزی که میشود از آن سوءاستفاده کرد، چیزی که میشود آن را فروخت».
تقریبا تمام مردانی که فردوس در طول زندگیاش با آنها روبهرو میشود از نوعی قدرت برای کنترل بر زندگی و بدن او استفاده میکنند، پدر، عمو، شوهر، کارفرما، معشوق، مشتری، دلال و مقامات حکومتی. هر کسی به شکلی و بسته به موقعیت اجتماعی خویش. اما در میان، نوعی از رابطه که بیشتر از همه توجهام را جلب کرد، لحظههایی بود که ارزشها و آرمانها تبدیل به ابزاری برای بسط قدرت میشوند.
یکی از لحظات تاثیرگذار رمان جایی است که پلیس در پی راضی کردن فردوس بود تا با یکی از مقامات همخوابگی کند و برای این کار، بهجای توسل به زور، از واژههایی مانند «وظیفه»، «عشق به میهن» و «خدمت به کشور» استفاده میکرد. گویی که عشق به میهن میتواند بهانهای برای مشروعیت بخشیدن به سلطه بر بدن زن باشد. و لحظهای دیگر جایی است که فردوس رابطه خود با ابراهیم را روایت میکند. ابراهیم، روشنفکر و فعال سیاسی که در ظاهر نماد عشق و آرمانخواهی بود. اما در طول روایت مشخص میشود که او نیز در پی منافع سیاسی و موقعیت اجتماعی خود است و تنها به دنبال شکلی از بهرهکشی از فردوس بوده است. نوال السعداوی در قالب شخصیت ابراهیم، چهره روشنفکریای را شرح میدهد که در فضای عمومی از آزادی، عدالت، و انقلاب سخن میگوید، اما در روابط شخصی همچنان همان مناسبات نابرابر و سلسلهمراتب قدرت را بازتولید میکند.
او در بخشی از رمان درباره این چهره اینگونه مینویسد: «مردان انقلابیِ پایبند به اصول تفاوت چندانی با دیگر مردان نداشتند. آنها از هوششان استفاده میکردند تا به بهای اصول چیزی را به دست آورند که دیگر مردان با پول دریافت میخریدند. انقلاب برای آنها حکم سکس را برای ما دارد، چیزی که میشود از آن سوءاستفاده کرد، چیزی که میشود آن را فروخت».
