موسم هجرت به شمال

3 minute read

Published:

رمان «موسم هجرت به شمال» از طیب صالح، از آن دست رمان‌هاست که باید چندین بار خواند. رمانی چندلایه که پر است از نشانه‌هایی که باید آنها را کشف کرد.

«مصطفی سعید»، شخصیت مرکزی رمان، نابغه‌ای اهل سودان است که برای تحصیل به انگلستان می‌رود و در آنجا به اقتصاددانی موفق تبدیل می‌شود. اما او که خود و سرزمینش را قربانی استعمار می‌داند، حضورش در انگلستان را به امکانی برای انتقام از غرب تبدیل می‌کند و در همین راستا، با ساختن تصویری رازآلود و اغواگر از «مرد شرقی»، زنان انگلیسی را جذب خود می‌کند و با آنان وارد رابطه می‌شود، رابطه‌هایی که برخی از آنها به خودکشی آن زنان منتهی می‌شود و در نهایت خود او نیز همسرش، جین موریس، را به قتل می‌رساند. مصطفی سعید پس از گذراندن دوران زندان در انگلستان، به سودان بازمی‌گردد و با زنی به نام «حسنه» ازدواج می‌کند. ازدواجی که دیری نمی‌پاید و با مرگ مصطفی سعید به پایان می‌رسد، مرگی که عده‌ای آن را خودکشی در رود نیل می‌دانند.

در کنار مصطفی سعید، برای من «حسنه» شخصیت تاثیرگذار دیگری در رمان است. پس از مرگ مصطفی سعید، بزرگان روستا حسنه را برخلاف میلش مجبور به ازدواج با وَدُ رِیس می‌کنند، مردی که بسیار مسن‌تر از اوست. حسنه هرچه تلاش می‌کند مخالفتش را بیان کند، کسی صدایش را نمی‌شنود. نه اینکه نشنوند، بلکه در آن جامعه زن به مرد تعلق دارد و از خود اختیاری ندارد و نظر او از اهمیتی برخوردار نیست. سرانجام، زمانی که ود ریس می‌خواهد با زور با او هم‌بستر شود، حسنه او را می‌کشد و سپس خودکشی می‌کند.

میان مصطفی سعید و حسنه شباهت عمیقی می‌بینم. هر دوی آنها خود را قربانی ساختارهای قدرت می‌دانند، یکی قربانی استعمار و دیگری قربانی مردسالاری. دو ساختاری که در هم تنیده‌اند. هر دو قربانی وقتی همه راه‌ها را بسته می‌بینند و هیچ امکانی برای کنش پیش روی خود نمی‌یابند، ناگزیر به همان زبانی روی می‌آورند که ساختارهای سلطه با آن سخن گفته‌اند، زبان خشونت. اما با این‌حال، میان خشونت مصطفی سعید و خشونت حسنه تفاوتی اساسی وجود دارد. خشونت مصطفی از جنس انتقام است. او زنان انگلیسی را، بدون آنکه هویتشان را به‌عنوان انسان‌هایی مستقل در نظر بگیرد، به نمادهای تمدنی تبدیل می‌کند که سرزمینش را استعمار کرده‌اند و انتقام خود را از آنان می‌گیرد. اما دقیقا در همین نقطه، او در حال بازتولید همان منطقی است که استعمار بر آن بنا شده بود، منطقی که انسان را به ابزاری برای تحقق هدفی دیگر تقلیل می‌دهد. در مقابل، خشونت حسنه از جنس انتقام نیست، بلکه آخرین تلاش او برای دفاع از اختیار بر بدن و زندگی خویش است و تنها زمانی دست به خشونت می‌زند که هیچ راه دیگری برای دفاع از خود باقی نمانده است.

اگر خشونت مصطفی سعید تلاشی برای وارونه کردن رابطه سلطه است، خشونت حسنه تلاشی برای جلوگیری از تداوم سلطه بر خویش است، تلاشی‌ست برای دفاع از کرامت انسانی. این توسل به خشونت من را به یاد فرانتس فانون می‌اندازد. فانون معتقد بود که برای مردمان تحت استعمار، خشونت گاه تنها راه رهایی است، زیرا استعمار خود بر پایه خشونت شکل گرفته است. اما طیب صالح در این رمان از زاویه دیگری به مساله می‌پردازد. او این پرسش را مطرح می‌کند که اگر خشونت نتواند از منطق سلطه عبور کند، آیا واقعا می‌تواند رهایی‌بخش باشد؟