حصار و سگ‌های پدرم

3 minute read

Published:

دختر و پسری دوشادوش هم در خیابان می‌دویدند. همان لحظه «حصار و سگ‌های پدرم» در گوشم می‌خواند: «نامادری‌ام زرین کمکم کرد، مادری که به دستور شاهانه پدرم هرگز شلوار نمی‌پوشید، چون به او گفته بود: زرین، من نمی‌دانم کجا و کی هوس تو را می‌کنم. چه کار کنم؟ نمی‌توانم خودم را نگه دارم. توی طویله، کاهدانی، روی حوض، هر جایی که دیدی موی بدنم سیخ شده، باید دو تا پایت را به آسمان بلند کنی. زرین! در شرع هم آمده که وقتی شوهر در خانه است، چه شب و چه روز، ثواب دارد که زن همیشه حاضر و آماده باشد.»

به دختر و پسر نگاه می‌کردم که شانه‌به‌شانه هم در خیابان می‌دویدند و به کتاب گوش می‌دادم. چه تاریخ طولانی‌‌ای‌ست از مبارزات زنان میان جهان روایت‌شده در کتاب تا چنین لحظه‌ای در خیابان.

اما «حصار و سگ‌های پدرم» روایت پدری دیکتاتور است که زن‌ها، دخترها و پسرهایش را در حصاری زندانی کرده بود، حصاری که کسی جرات و توان بیرون آمدن از آن را نداشت. حتی توان تصور دنیایی بیرون از آن را. یا حتی توان خیال کردنِ رابطه دیگری را، عشق دیگری را. هیچ مرد بیگانه‌ای حق ورود به آن حصار را نداشت و احدی اجازه خروج از آن را. حتی حیوانات آنجا هم در انحصار پدر بودند. پدر دیکتاتوری که بیش از هر چیز عاشق سگ‌های درنده‌اش است. پدری که توله شیر هدیه گرفته شده را غذای سگ‌ها کرد، چرا که باور داشت در آن حصار تنها یک شیر باید باشد و آن شیر شخص اوست.

اما سال‌ها تحقیر و خشونت، آرزوی مرگ پدر را در دل ساکنان آن حصار پرورانده بود و پسر ارشد تنها راه شکستن حصار را در کشتن پدر می‌دید، کشتنی که آرزوی همه ساکنان آنجا بود. پسر تصور می‌کرد با مرگ پدر، حصار فرو خواهد ریخت و آزادی آغاز خواهد شد. پس پسر پدر را کشت، با سه ضربه خنجر، درست در همان لحظه‌ای که پدر، در خوش‌ترین لحظه، در آغوش کوچک‌ترین زنش و محبوب‌ترین آنها، رابی، بود. پسر پدر را کشت، اما…، اما دیوارهای حصار فرو نریخت. دیگر حصاری دور خانه وجود نداشت، اما حصارها در ذهن و جان ساکنانش خانه کرده بود. همان زن‌ها، دخترها، و پسرهایی که روزی آرزوی مرگ پدر را داشتند، حالا پسر ارشد را لعن و نفرین می‌کردند:

«ای برادر ناپاک ما، تو بر ما و خودت چه کردی؟ چه بر سر پدر شجاع و دلیرمان آوردی؟ چه بر سر شوهر بزرگوارمان آوردی؟ آن مردی که بچه‌های درون گهواره را از او می‌ترساندند، آن مردی که چابک‌ترین سوارکار و سرآمدترین حیران‌گو بود،‌ در تیراندازی میخ را نشانه می‌گرفت،‌ می‌بینی که حصار بدون او سوت و کور است... تو ناامیدمان کردی... کسی نیست که بعد از پدر جرات کند با تازیانه بدن سرد و بی‌حس ما را آتش بزند. یک مرد، در این حصار نمانده که با خیزرانش کفل و لای ران و ساق پاهایمان را سیاه و کبود کند. ای کاش مردی مردانه ما را دشنام دهد، بی‌ارزش کند، خود را به روی کفش‌هایش بیندازیم و او با لگد ما را بزند، نوک گیوه‌هایش به میان پستان‌ها، زیر چانه و مابین پاهایمان گیر کند. دیوآسا عربده بکشد و عرش آسمان را بلرزاند، فریادی که شبیه فریاد پدر باشد... با ما چه می‌خواهی بکنی ای فرزند ارشد حصار، ما از این‌جا می‌رویم، همه‌چیز ارزانی تو، این میراث باید فقط برای تو بماند. حصاری که شیرمردی شجاع مانند پدر در آن نباشد، صد بار بهتر است که ویرانه شود،‌ لانه خفاش و جغد شود».

و پسر، پدر دیکتاتورش را کشت، اما دیکتاتوری ماند و برای ماندنش دیگر به پدر نیازی نداشت.